تبليغاتX
نو بودن بسنده است ، حتا اگر بیهوده باشد
هه غلط املایی ؟ قراردادهای پلاسیده اذهان است که مثل سگ پاولف پردازشهامان را شرطی ساخته است


مسعله ی زبان احتمالن بهترین روش دریافت تشكیك پسا مدرنی ست .


هنگامی كه ما زبان را می آموزیم ، آنچنان به استفاده ی آن عادت میكنیم كه درست مثل تنفس امری طبیعی مینماید ، ولی فلسفه در این مورد دغدغه های خاص خود را دارد .

 


اگر در استفاده از زبان ، تسامح روش ما باشد ؛ مودی به هر نوع عقیده خواهد شد . اگر چه ما در استفاده ی از زبان ممكن است متبحر باشیم ولی زبان كماكان ابداعی انسانی ست و به همین دلیل به ضرس قاطع میتوان گفت كه پدیده ای غیر منطقی ست ( و آیا اینگونه در ماجرای زبان و منطق به نقض غرض نمیرسیم )
 


یكی از جستارهای فلسفه ی مدرن آن بوده است كه توانایی زبان را در ایجاد مفهوم و اینكه اصولن مفهوم چیست ، كشف كند .


زبان شناس سوئیسی فردیناند دو سوسور ، یحتمل اراعه كننده ی متقاعد كننده ترین پاسخها بود : 


زبان نظامی از علائم است كه از طریق تفاوت بین آنها ، به مفهوم ره می یابد .
 


ما میدانیم كه لغت سگ و رگ از نظر مفهومی یكسان نیست و این نه بخاطر آن است كه هر دو لغت به نحوی مرموز با جهان ما مربوط میباشند ، بلكه صرفن بخاطر آن است كه ظاهر و آهنگ آنها با یكدیگر فرق میكند .
 
بنابراین علاعم ، جنبه ی دلبخاه  دارد و مفهوم آنها از طریق نظامی منتقل میشود كه جنبه ی فرعی داشته و مورد موافقت همه كسانی ست كه آن علاعم را به كار میبرند  .
 


در واقعیت كثرت رای بر چیزی ، دلیل صحت و درستی آن چیز است ... اما این تنها در دنیای انسانی كاربرد دارد . و حقیقت هرگز وقعی بر كثرت آراء نمیگذارد
 


 
بله ... منطق ... برداشت ، خط كشی و تفسیر ما از ظاهری ترین امور و روابط دنیاست و اینگونه است كه خام دستانه خودرا در معرض خطا قرار داده ایم
 


 
هیوم فیلسوف بی خدای اسكاتلندی حتی پا را فراتر گذاشته و گفته ای شگرف و مبهوت كننده دارد :

وقتی من عطسه ای كنم و شما بعد از من سرفه كنید ... فقط كافی ست این اتفاق چند بار پشت هم رخ دهد ... تمامی جامعه ی انسانی قانونی ابداع كنند كه همیشه بعد از عطسه ی كسی ، سرفه ی همنشینش روی میدهد و این قانون است .
 
هیوم میگوید تفسیر و برداشت ما از جهان همینقدر ابتداعی و سطحی و مزخرف است .

ما قوانینی را وضع میكنیم كه گویی ابدی ست حالینكه تنها قسمتی از اتفاقاتِ فوقش چند هزار ساله ی جهان را در بر میگیرد ، چراكه بیش از آن دیدی نداریم و ما بقی حدس است ...

واین در حالیست كه چند هزار سالِ ما ( به قول ویل دورانت ) در كتاب آفرینش ، سطری بیش نیست .


و این حماقت است كه اعتقاد خود را بر مبنای علم واز آن بدتر ، منطق قرار دهیم ...


و نهایتن نتیجه میگیرد ، روز و شب و توالی فصول اتفاقی ست كه فعلن دارد پشت سر هم می افتد و هیچ تضمینی نیست فردا هم همین روند ادامه یابد .
 
به قول هیوم : علیت همان اقتران دائمی ست كه امری صرفا امكانی ست نه ضروری ...
 


و باری ، علیت از ظاهری ترین برداشت های انسانِ منطقی ازجهان است . و عجبا كه روحانیون از آن برای اثبات خدا هم استفاده میكنند .
 


همانقدر كه برای مریدانِ باورمندِ منطق و علم كه این دو را دین خود قرار داده اند تعسف میخورم . برای روحانیون هم نگران و متاسفم كه از ته مانده های نشخوارین منطقیونِ علم زده ، به این شكل حقیر سود میجویند .

خدایشان را تا این حد مبتذل اثبات میكنند ...

 
     
 
استنتاج دریدا آن است كه زبان به مفهوم واقعی ، همیشه جنبه ی استعاری دارد و این استنتاج میتواند نتایج جدی داشته باشد .

یكی از این نتایج آن است كه فلاسفه نمیتوانند برای رسیدن به نوعی از حقیقت عینی كه در فراسوی تاریخ و فرهنگ قرار دارد ، از تواناییهای زبان فراتر روند .


هیچ متنی نمیتواند واجد صرفن یك مفهوم باشد ( هرمنوتیك گادامر نیز بر همین اصل استوار است )

 

زبان هرگز نمیتواند به مفاهیم درونی نفوذ كند یا جوهر مفاهیمی از قبیل حقیقت و یا معرفت را به طور قطعی بنمایاند .
 
حتا فراتر از این ، استنتاج دریدا بدان مفهوم است كه باور اساسی انسانی به اصل عدم تناقض - فاقد اعتبار اساسی ست .
 


در انتها گفته ی نیچه را زیبا میبینم برای حسن ختام این قسمت كه :

اگر دانشمندان در صددند كه به بررسی جهان مادی بپردازند ، مباحث استدلالی و منطقی ، فقط برای برقراری ارتباط با همگنانشان مفید خواهد بود . و ثبت آن بعنوان توصیف كلی جهان ، بس ابلهانه است كه میتوان تنها در برابرش ایستاد و لبخند زد






+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 7:3 بعد از ظهر  توسط ashcan azad | 


در یک زمان یا  یک لحظه و از یک زاویه ی دید ، نمیتوان به تمام هستی یک شی یا مفهوم یا ... واقف گشت ...



برای کشف یک تناسب حقیقی و کامل ، فدا کردن شکل ظاهر سطحی ، ضرورت دارد ...



راه نجات از فریب واقعیت این است که ترتیب و تنظیمی را که عادت ذهن به درک و بینش تحمیل کرده است را در هم بریزیم ...

و سپس آن اجزاء را از نو کنار هم بچینیم بدون پیوند با روابط منطقی ، خاطره ، احساس و تصور ...



در انجام چند باره ی این عمل ... میتوانیم به درک درستی از یک مفهوم یا شی برسیم ...


درکی که دیگر بر پایه ی زاویه ی دیدی خاص ، محدود و البته جانبدار ، نیست .




+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط ashcan azad | 


هیوم همیشه نسبت به ادعاهای بلند پروازانه ی بسیاری از فلاسفه ی عقل گرای اروپا شدیدن تردید داشت .
 


میگفت : بیشتر قوانین علمی مبتنی بر نظام ظاهری طبیعت است  . بنابراین برای فلاسفه و دانشمندان بسیار آسان است كه خویشتن را متقاعد سازند به اینكه قاعده مندیها پایدار و الزام آور است ولی هیچ دلیل متقاعد كننده ای وجود ندارد كه هیچ یك از این مفروضات بدین گونه كه تعریف شد ، باشد .
 
 


نیچه به نفس این ایده كه جهان طبیعی دارای نظم منطقی و تابع یك سری قوانین طبیعی قابل دریافت است ، اعتراض نمود .
 


او در سپیده دم میگوید :

هر گونه تحقیق در زمینه ی علم بعنوان یك پدیده ی اجتماعی ، فرهنگی و تاریخی بزودی این حقیقت را بر ملا میسازد كه به اصطلاح حقایق علمی همواره در حال تغییرند . آنچه قواعد علمی گفته میشود ، ساختارهای مشروط انسانی ست .

 


بیشتر اوقات به این ساختارها ، اهمیتی بیش از این منسوب میشود ولی این توهم صرفا به خاطر ابهت واژه هایی از قبیل قانون و قاعده است .
 


همچنین در فراسوی نیك و بد میگوید :

دلیل وجودی انطباق طبیعت با قوانینی كه شما فیزیكدانان ، مغرورانه از آن صحبت می دارید ، صرفا مرتبط با توهم خودتان و كاربرد نابجای لغات است ... رفتار اشیاء هرگز قاعده مند و منطبق با روش خاصی نیست و اصولن در وجود اشیاء تردید است . ... اشیاء تحت محدودیتهای منبعث ضرورت خاص باز هم از حیثیت چندانی برخوردار نمیشود ... آنچه ما بعنوان علم و منطق میشناسیم ، هنوز تحت تعثیر گمراه كننده ی زبان است .
 
 


اما آنچه اینجا لازم میدانم كمی بیشتر توضیحش دهم استنباط بر حسب موقعیت است ( پرسپكتیویسم )
نیچه میگوید چه ضمانتی وجود دارد كه الگوی كنونی ما الگوی صحیحی باشد ؟ 


آموزه ی نیچه درباره ی استنباط بر حسب موقعیت مشعر بر آن است كه راجع به جهان همیشه فقط میتواند تفسیرهای ناقص و نه حقایق مطلق وجود داشته باشد و علم بعنوان یك پویش فرهنگی و محدود و كاملن انسانی ، تفسیری است كه متعثر از بسیاری مكاتب علمی قرن بیستم نظیر فلسفه ی توماس كوهن و پل فیربند است .
 


 
علم واپسین فرزند ناخلف دوران روشنگری ست و بنابراین صرفن نوعی تفسیر مقطعی از جهان است .
 


در فصل 14 فراسوی نیك و بد میگوید :

این حقیقت ، تازه به ذهن معدودی از اشخاص خطور نموده است كه علم فیزیك نیز صرفن تبیینی و تفسیری از جهان است ( تا احتیاجات ما را مرتفع ساز د ) و به هیچ وجه توجیه نهایی جهان نیست .

 
 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط ashcan azad | 




اسم ما را محترمانه گذاشتند نهيليست.


متوليان تحميق مردم


روي هر كسي كه راهش را از راه آنها جدا ميكرد


همين اسم را ميگذاشتند



" آرپ "





دادائيسم، يا به قول معروف جنبش دادا، به سال ۱۹۱۶ از کافه ای کوچک در شهر زوريخ شروع شد. اين کافه پاتوق حلقه ای از جوانان پرشور و نا آرام بود که از ساير کشورهای اروپايی به سويس، که در جنگ اعلام بی طرفی کرده بود، پناه آورده بودند. سه چهره برجسته گروه هوگو بال، تريستان تزارا و هانس آرپ بودند که بيشتر به شعر و موسيقی علاقه داشتند.


جوانانی که نام عجيب، چندپهلو و تصادفی "دادا" را برای خود برگزيده بودند، يا خود مستقيما در جنگ شرکت کرده و رنج آن را با گوشت و پوست احساس کرده بودند (مثل ماکس ارنست، اوتو ديکس و گئورگ گروس) و يا در گريز از آن به سويس پناه آورده بودند (مثل ريشارد هولزنبک و تريستان تزارا).







هنر طغيان


تريستان تزارا، نويسنده منشور دادا، گفته است: "زايش دادائيسم آغاز يک سبک هنری تازه نبود، آغاز انزجار بود."


جوانان ياغی و سرکشی که در زوريخ گرد آمده بودند، دغدغه آفرينش هنری نداشتند. آنها از همه چيز فرهنگ اروپايی، به انضمام هنر آن بيزار بودند. آنها تمام نهادهای فرهنگی و اجتماعی و سياسی جامعه معاصر را در برافروختن جنگ جهانی اول مقصر می دانستند.


سوداگری در آغاز قرن بيستم، سرمست از دستاوردهای شگرف علمی و پيروزی های چشمگير فنی، با فخر و غرور تازه ای به آينده می نگريست. اما اين رشد و ترقی برای فرزندان عاصی دادا، پشيزی ارزش نداشت.


انقلاب فنی و پيشرفتهای علمی به گسترش رفاه عمومی و خوشبختی انسان کمترين کمکی نکرده بود. بر عکس، اين تمدن، بيشترين مهارت خود را در تجهيز ماشين جنگ، در توليد سلاحهای کشتار، گازهای سمی و بمب افکنهای وحشت انگيز جلوه گر ساخته بود. "عصر جديد" با تمام نهادها و قوانين و بنيادهای فرهنگی و سياسی اش، نتوانسته بود از جنگی سخيف و بيهوده و به همان اندازه کثيف و وحشيانه جلوگيری کند.


مارسل دوشان گفته است: "از نظر ما جنگ بلاهت محض بود و هيچ نتيجه ای نداشت. جنبش دادا شکل ديگری بود از تظاهرات به خاطر صلح".


دادائيسم نفرين نسلی خيانت ديده است، که زمامداران و رهبران "والامقام"، با فريب و دروغ، به نام ملت و ميهن، آن را به مسلخ فرستاده بودند. آنها فرياد زدند که در ميدانهای جنگ از فر و شکوه خبری نيست. جبهه ها از لاشه های متعفن و اعضای مثله شده و استخوانهای پوسيده، پوشيده شده است.






رسالت هنری دادا

دادائيسم سرفصل هنر پيشگام يا آوانگارديسم هنری در قرن بيستم است. تمام آثار انتزاعی مدرن غريب و غيرطبيعی و به گفته مخالفان "اجق وجق"، چيزی به اين مکتب بدهکار هستند.


هدف اوليه دادائيست ها نه تأسيس يک مکتب هنری تازه، بلکه نوعی دهن کجی به عالم هنر بود، که آن را قلابی و دروغين می دانستند.


دادائيستها تعاريف "رسمی" را دور ريختند: برای آنها وظيفه هنر نه تجلی احساسات لطيف است، نه خلق تابلويی زيبا و نه بازآفرينی جهان عينی... دادا قصد نداشت ديدگان را بنوازد و دلها را مفتون کند. دادا می خواست بلرزاند و "شوکه" کند. می گفت: با هنر بايد جهان را تحقير کرد، تکان داد، و در صورت امکان ويرانش کرد.


هدف دادائيست ها آن بود که خشم و بيزاری خود را از نظام موجود هرچه رساتر بيان کنند، فارغ از تمام قيد و بندهای هنری. چه باک اگر اثارشان نارسا، نابالغ، يا حتی "ضدهنر" باشد.





ساختارشکنی و فرم زدايی آگاهانه

اولين برنامه های دادا "شو" هايی بود با همراهی شعر و موسيقی. در جوار نمايشگاه بزرگ دادائيسم چند اتاقک برای پخش نمونه های موسيقی و اشعار دادائيستی اختصاص يافته است. در اينجا می توان با "انحرافات" دادائيستها روبرو شد: آهنگی که هارمونی را کنار زده و شعری که تا حذف زبان پيش رفته است.


اما خطاست اگر گمان رود دادائيسم "به کردار بازی" يا از سر تفنن به سنت شکنی دست می زد. محتوای دادا يکسره اجتماعی و عميقا سياسی بود، اما شايد به گونه ای منفی يا غيرمستقيم.


می توان گفت که دادا فريادی دردآلود است که از فرط خشم و غضب، رسم و راه بيان را از ياد برده، زبانش بند آمده و حرفش گنگ و نامفهوم شده است.


دادائيست ها در اشعاری بی معنی، با تقليد لحن فاخر خطابه ها و سرودهای ميهنی، آنها را به تمسخر می گرفتند. وقتی سياستمداران در تبليغات ميهن پرستانه ياوه به هم می بافند، سخن سرايان در شعرهای مطنطن بر واقعيات مخوف سرپوش می گذارند، و ژنرالها با خطابه های آتشين مردم را فريب می دهند، پس چرندگويی بالاترين هنر است!


آنها هيچ نمی گفتند، يا چيزی برای گفتن نداشتند. يا چيزی که می گفتند همان "هيچ و پوچ" بود. اما آنها برای "ياوه گويی" منطقی داشتند: وقتی هر کلامی، در نهايت تنها پوششی بر دروغ و فريب است، ديگر معنی به چه درد می خورد؟ وقتی هر پيامی دروغين است، پس ارتباط نامعتبر است. عدم ارتباط بر آن ترجيح دارد و می توان آن را به مقام هنر ارتقا داد. دادائيسم متنی است که از عدم ارتباط، هنر می سازد.





توهم زيبايی

تريستان تزارا گفته است: "هنر دوران ما به عمل جراحی نياز داشت و ما آن عمل را برايش انجام داديم."


دادا قراردادهای والا و حقيقی هنر را دور ريخت. در دنيايی سرشار از توهم و فريب، حقيقت ديگر چه معجونی است؟ دادائيسم حقيقت را توهم می دانست، هم در شکل متعالی (ترانسندال) و هم در قالب عادی و روزمره آن.


دادائيستها زيبايی طبيعی يا حقيقی را دروغين می دانستند. آخرين مکاتب هنری بزرگ اروپا مانند امپرسيونيسم و اکسپرسيونيسم، مرزهای زيادی را شکسته، اما در نهايت به اصل زيبايی هنری وفادار مانده بودند.


دادا آخرين گام را برداشت و نفس زيبايی را زير سؤال برد: امر زيبا چيست و اصلا به چه کار می آيد؟ وقتی فوج فوج جوانان را به کشتارگاه می فرستند؛ وقتی فرصت زيستن چنين اندک و حيات آدمی تا اين حد بی مقدار است، "امر زيبا" به چه درد می خورد؟ هنر می تواند زشت و کريه باشد. خشن باشد مثل زندگی، درهم و آشفته باشد مثل زمانه. يک باند زخم بندی خونين يا يک پای مصنوعی، از تمام شاهکارهای هنری برتر است، زيرا با زمانه همخوانی بيشتری دارد!


پيروان دادا به طبيعی گرايی اعلام جنگ دادند و اسلحه اصلی شان تجريد بود. در طراحی و نقاشی حذف نگارگری فرمال و طبيعت گرايانه، و تقليل آن به خطوط و نقشهای ابتدايی؛ در شعر تجريد زبان و فروکاستن آن به آواهای انتزاعی، در موسيقی لغو قواعد تونال و اصول هارمونی...


گريز از "هماهنگی" برای آنها پشتوانه ای عينی داشت. ريشارد هولزنبک گفته است: "هنر تجريدی برای ما به معنای صداقت مطلق بود."





نوآوری های دادا

پيروان دادا نه تنها به بنيادها و قرادادهای هنری پشت کردند، بلکه مرزهای رايج را نيز پس زدند. "هنر" آنها آميزه ای بود، اغلب ناهماهنگ، از چند هنر ديداری و شنيداری. برای يک اثر دادائيستی هيچ چيزی که نشانی از زندگی داشته باشد، بيگانه نيست. گاه عناصر "غير هنری" زندگی مصرفی را نيز به "آثار" يا تابلوهای خود راه می دادند: از قوطی حلبی تا دکمه اونيفورم!


آنها به قالب اثر هنری، کمپوزيسيون کلی اثر، هماهنگی عناصر و مواد کار آن با ديدی تازه نگاه کردند. هر تکنيکی می تواند درجايی سودمند باشد. اصل آنست که هنر ويژگی های زندگی مدرن را نشان دهد، که آشوب و ناهماهنگی بخشی از آنست.


دادائيست ها تکنيک کولاژ را (پس از نوآوری های پابلو پيکاسو و ژرژ براک) در سطح تازه و گسترده ای به کار بردند. آنها با فتومونتاژهای جسورانه شان راه طراحی و گرافيک مدرن را هموار کردند.


آنها به نفس آفرينش هنری با ديد تازه ای نگاه کردند. نبوغ هنری را انکار کردند و هنرمند را از آن مقام والا فرو کشيدند. به هنرمند مدرن جسارت و شهامتی بی سابقه بخشيدند تا بتواند خود را از بندهای "آکادميک" رها کند. برای آنها هنرمند تافته جدا بافته نبود. گفتند هرکس بتواند درد و احساس درونی خود را به نحوی مؤثر و تازه بيان کند، می تواند هنرمند باشد.


به کار آفرينشگران گمنام، انواع هنرهای مردمی و بومی، هنرهای ابتدايی، کارکردی، طراحی صنعتی و غيره ارزش نهادند. آنها به دستخط فردی و انحصاری هنرمند، بی اعتنا بودند. برخی از آثار آنها کار مشترک يا گروهی است و امضای هنرمندی واحد را بر خود ندارد.







ميراث دادا

نمايشگاه بزرگ "دادا" با عبور از چند تالار، ايستگاه های جغرافيايی دادائيسم را نشان می دهد: زوريخ، مونيخ، درسدن، هانوفر، کلن، برلين، پاريس و سرانجام آمريکا.


زادگاه دادا زوريخ بود. در سال ۱۹۱۷ ريشارد هولزنبک جنبش را با خود به آلمان برد، در زمانی که کشور با جنگ و بحران ژرف سياسی دست به گريبان بود. دادا در آلمان بيش از هرجای ديگر با سياست گره خورد. دادائيست ها ارزشهای فرهنگی و نهادهای سياسی امپراتوری پروس و سپس جمهوری وايمار را به باد حمله گرفتند. در آلمان جورج (گئورگ) گروس، جان هارتفيلد (هانس هرتسفيلد)، هانا هوش، اوتو ديکس، کورت شويترز و رودولف شليشتر به جنبش دادا پيوستند.


کولاژ به ويژه در آلمان و در فوتومونتاژهای جان هارتفيلد يکپارچه در خدمت مبارزه سياسی قرار گرفت. بيشتر دادائيستهای آلمان پس از جنگ به اردوی چپ پيوستند و وارد ميدان سياست شدند.


در سالهای دهه ۱۹۲۰ که اروپا با بحران روزافزون اجتماعی و سياسی روبرو بود، دادا دستخوش تحولی بنيادين شد، در فرانسه با سوررئاليسم و در آلمان با اکسپرسيونيسم اجتماعی درآميخت.


دادا در دهه ۱۹۳۰ به آمريکا رفت و دوری از دگرديسی را تجربه کرد. جنبشی که در اروپا از تجريد آغازيده و به اعتراض سياسی رسيده بود، در آمريکا مسير عکس پيمود، يعنی از "تعهد" به هنر محض رسيد، و تا حد زيادی از محتوای سياسی و اجتماعی تهی شد.


دادا به شکل اصيل آن شايد ده سالی بيشتر دوام نياورد. اما بر تمام هنر مدرن اروپا تأثيری ماندگار باقی گذاشت






ويژگي ها و عقايد دادائيست ها







۱. هيچ گرايي: 

جنبش دادا نهضتي نيهيليستي (هيچ گرايانه) بود. آنان «پوچي» را به عنوان سمبول ادبي و هنري خود برگزيده بودند. شعار آنان اين بود كه: «ما نه ادبيات مي خواهيم نه اديبان را، نه هنر مي خواهيم نه هنرمندان را، ما موسيقي نمي خواهيم، عقل و خرد را نمي خواهيم، وطن و سياست را نمي خواهيم. ما از همه چيز بيزار و فراري هستيم. سمبول ما «هيچ» است و پيرو نيهيليسم هستيم. پاينده باد «پوچي»، زنده باد «هيچي». و اينچنين به «تازگي خواهيم رسيد.»





۲. هرج ومرج طلبي:
آئين دادائيسم همه چيز را به تمسخر مي گرفت. به همه چيز اعتراض مي كرد. آنان مي خواستند با از بين بردن قانونها و مرزها و تحريك مردم، هرج و مرجي در ادبيات و هنر به وجود آورند.




۳. خردستيزي:
عقل و منطق براي داداها كسالت آور بود. آنان عقل را عاجز از فهم زندگي و منطق را زنجيري براي ذهن مي دانستند.






۴. هنجارستيزي:
اين جنبش هر چيز متعارفي را مردود مي دانست. به تعريف خود دادائيستها: «دادا حماقتي بيش نيست كه در ملأ عام متعارف ها را به دار مي كشد.»





.۵ تناقض گويي:
ضد و نقيض گويي از ويژگيهاي بارز اين نهضت ادبي بود. به عنوان مثال داداها در زمان جنگ، شعار صلح به هر قيمت و در زمان صلح، شعار جنگ به هر قيمت را سرمي دادند.





.۶ نفي همه چيز:
تريستان تزارا در يكي از بيانيه هاي خود اعلام كرد «مكتب ما ذهنيتي منفي و مخرب ولي بزرگ است» دادائيستها پشت اين ظاهر ويرانگر و انكارگر خود، در ايجاد خلاقيت و آفرينش نو قدم بزرگي برداشتند. آنان با انكار تاريخ، منطق و عقل، قوانين اخلاقي و اجتماعي و تكذيب متعارفهاي هنري و ادبي مي خواستند به سرشت ناب درون انسان و حقيقت دست پيدا كنند. چرا كه فكر مي كردند اينها همه به صورت يك اسم و واژه درآمده اند. و در اثر روزمرگي و عادت از معنا تهي شده اند. بنابر اين بايد اين عادتها را از بين برد و با ديدي تازه به دنيا نگريست و همه چيز را از نو ساخت و به آن معنا بخشيد. فرانسيس پيكابيا در نفي هنر مي گويد: «هنر دارويي براي آدمهاي ديوانه است پس تا ديوانه نباشي هنرمند نخواهي شد.» و در جاي ديگر تزارا ادعا مي كند كه هنر را نبايد جدي گرفت. اگر كسي آن را جدي بگيرد هرگز هنرمند نمي شود. دادائيستها حتي خودشان را نيز نفي مي كنند، به گفته خودشان داداهاي واقعي با دادائيسم مخالفند.







۷. شك به همه چيز:
دادائيستها به همه نظامها و واقعيتهاي موجود شك مي كردند چرا كه به دوام و ثبات هيچ چيز معتقد نبودند و همه چيز را برپايه تصادف و شانس مي دانستند.دادائيسم منفي است از آن نظر كه گذشته را انكار و ويران مي كند ولي در عين حال مثبت است چونكه با شك به همه چيز به يك نوسازي مي رسد. و شايد اهميت دادا به همين ويژگي شك كردن به همه ارزشها و قالبها باشد.






۸. آزادي:
آنان خواستار آزادي در سياست، اخلاق، هنر و… بودند. و عقيده داشتند كه بايد ادبيات و هنر را از هر قيد و بندي منجمله عقل و منطق و زبان آزاد كرد تا در آن خلاقيت به وجود آيد.






۹. سنت شكني:
دادائيستها حاكميت همه چيز را مجاز مي دانند به شرط آنكه تصورات مقدس اخلاقي و زيباشناختي آداب و رسوم گذشته را تكذيب كند. دادا زندگي در «حال» است. و آينده و گذشته و هرآنچه را كه در آن هست را نفي مي كند. از نظر آنان هنرمند دادا بايد به گذشته پشت كند و در كل آن را فراموش كند تا بتواند در «امروزش» زندگي كند. دادائيستها مي گويند: هنر و ادبيات يك نسل حق ندارد براي هنر و ادبيات نسل بعدش تعيين تكليف كند. به همين دليل است كه آنان سنت را قبول ندارند چون فكر مي كنند كه برايشان تعيين تكليف و تعيين مسير مي كند.






۱۰. ساختارشكني:
آنان هدفشان از هنر، خلق نبود بلكه به دنبال درهم شكستن چيزهاي ساخته شده بودند و مي خواستند با ويران كردن قالبهاي كهنه، خلاقيت به وجود آورند و به نشاط، اميد و سرخوشي كه در آفرينش نو هست دست پيدا كنند. درواقع آنان دنيا را از بي تحركي و راكدماندن نجات دادند باوجود آنكه گاهي زياده روي هايي كردند ولي با شالوده شكني هاي خود باعث جهش، جوشش و جنبشي در عصر جديد شدند.






۱۱. بي نظامي:
تريستان تزارا در يكي از بيانيه هاي خود به صراحت اعلام كرد كه دادائيسم با هر نوع نظام و اصلي مخالف است و از نظر ما بهترين نظام «بي نظامي» است و ما فراتر از هر نظامي عمل مي كنيم.






۱۲. رد كردن نقد:
داداها مخالف نقد و منتقدين بودند و هرگونه نقد و انتقادي را از خود رد مي كردند و به هيچ كس حق قضاوت نمي دادند. چون عقيده داشتند كه منتقدين به دنبال مهجور و فسيل كردن «تازه ها» هستند.


۱۳. رد كردن مدرنيسم:

دادائيستها كه خودشان از مدرنيسمي چون فوتوريسم ريشه گرفته بودند و افكار فوتوريستي در رگهاي آنان جريان داشت و خود زاييده فوتوريسم و به نوعي پديدآورنده يك تحول جديد بودند با اين وجود مخالف و عليه مدرنيسم بودند و به شالوده هاي زيباشناختي هنر مدرن حمله مي كردند.






۱۴. در جست وجوي زبان نو:
پيروان اين مكتب به دنبال زباني نو بودند. چون اين زبان روزمره و عاميانه را قالبهاي قراردادي، فرسوده و تجويزي مي دانستند كه به دست و پاي ما مي پيچند و باعث مي شوند كه نتوانيم آن احساس و سرشت حقيقي خودمان را بروز دهيم. حتي اين زبان را براي ايجاد ارتباط و پيام رساني نيز مناسب نمي دانستند. آنان مي خواستند عرف تازه اي در زبان پديد آورند تا از امكانات خلاقه زباني كه معناي قطعي لغات خود را از دست داده است، استفاده كنند.






۱۵. بداهه گويي و خلق اتوماتيك وار:
دادائيستها خلاقيت را در خلق و آفرينش خود به خودي و بدون هيچ انديشه و تفكر از پيش تعيين شده اي مي دانستند. از نظر آنان همه چيز بايد در «حال» خلق شود. و آفرينش اتوماتيك وار و خودبه خودي مي تواند ما را به انديشه خالص و حقيقي برساند.







+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط ashcan azad | 


این اثر مارسل دوشان که پس از مرگ وی در معرض دید عموم قرار گرفت ... تلاش پنهانی بیست ساله ی وی بود ...


تقدیم شده : 1. آبشار 2. چراغ گاز



که برای بازدیدکنندگان در نهایت تنها به معنای دو سوراخ گرد کوچک تعبیه شده روی یک در است و زنی که وقیحانه روی زمین لا به لای بوته ها دراز کشیده و به صدای لالایی حرکت مداوم آبشاری در دوردست گوش میدهد ...

در حالیکه تن عریان خود را تا ابد در معرض دید عابران هرزه چشم گذاشته است ...



وقتی بازدیدکنندگان از میان دو سوراخ یک در قدیمی به آن طرف نگاه میکنند ، به یک مشت چشم چران مبدل میشوند ...



بن مایه ی این اثر ترکیبی از راز و رمز ، زیبایی و خطر نهفته در عشق ، سکسو شهوتگرایی است یا شاید بیانگر سرخوردگی های همیشگی ، آرزوهای بی پایان و یا هر دوی آنها باشد ...



حضور بیننده ی اثر در حین چشم چرانی در واقع جزء لاینفک اثر به شمار میرود و بدون عکس العمل او که دایره ی دیدش مانند درکش محدود است ... اثر به نوعی ناقص به نظر می آید ...


مواد سازنده در تصویر آمده است ...


اعجاب انگیز و بی نظیر آنجاست که اثر ، ناقص است ... و تنها با وجود بیننده و مخاطب است که کامل میشود و معنایی عظیم را شکل میدهد ... 


براستی که رسالت هنر ... نه توصیف و تفسیر واقعیت ... که ارتقای آن است ...


اینجاست که تمام نگاه های دگم آلوده به مناسبات و مناسک قراردادی بشری رنگ میبازد ... و هنر


باری و هنر ... یگانه مینماید ... بستری که بی همتاست ... بستری که برای شناخت حقیقت ... بی نظیر است ...

در آن هیچ کشتاری صورت نمیگیرد ... گردن زده نمیشود ... گناه و بازخریدش مضحک می نماید ...


رگ گردنی باد نمیکند از فرط توهم غیرت و هیچ دستی سیلی نمیشود به صورتی نقش بسته در دفاع از خدایان ...

هنر ... را باری هنر را تنها راه حصول حقیقت میدانم ...


هرانچه هست ... تفسیر هست هاست ... هنر نیستی را هم به تصویر میکشد ... 


واقعیت را چنان بسط میدهد که نیست نیز ، هست میگردد ... و اینک تو به هر نامی که میپسندی ش ... صدا کن ...


بگذریم ...







+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط ashcan azad | 


دوران روشنگری و تمام نظریه های وابسته به آن درباره ی معرفت ، اخلاق و سیاست ، در نهایت مبتنی بر اعتقاد به داوری مصون از خطای عقل است .

در نزد بیشتر فلاسفه ی قرن هجدهم ، عقل ، همان معنی تعقل یا منطق را میداد .


 منطق استقرایی مبنای اندیشه ی دوران روشنگری ست و اگر منطق نتواند به عنوان روش كشف دانستنیهای جدید یا تفسیر مفاهیم ، ضمانت شود ، كل اندیشه ی دوران روشنگری در معرض خطر خاهد بود .

 
به نظر نیچه ، حیز تفكر عینی برای انسان ممتنع است ، زیرا انسانها را صواعقی از قبیل تعصب و تمایل به طرقی كه ایشان خود به آن آگاهی ندارد ، به این سو و آن سو میكشد .

 
منطق صرفن انعكاس نحوه ی كاركرد ذهن ماست و هیچ ارتباطی با معرفت یا حقیقت عینی ندارد .

 
ارسطو فیلسوف یونانی این حدت اندیشه را داشت كه دریابد برای عملكرد منطق قبول قواعد چندی ضروری ست . یكی از قوانین منطق ، قانون تناقض است كه مدلول آن این است كه هیچ چیز نمیتواند در عین حال هم خودش باشد و هم غیر خودش ( هم الف باشد و هم غیر الف ... به عبارت دیگر هیچ چیز نمیتواند هم یك زرافه باشد و هم یك زرافه نباشد )

 نظر نیچه این است كه این قاعده صرفن مسیر تفكر منطقی ست و منتج به ذهنیت كنونی ما میشود كه مرتبط با فرایند و تلاش صواعقی ست كه بنفسه و بطور جداگانه همگی غیر منطقی هستند

 

بدین ترتیب منطق منعكس منعكس كننده ی جهان نیست و هیچ ضمانتی برای حقیقت به حساب نمی آید .

منطق صرفن روش انسانی در خلق " واقعیات " مناسب با احوال اوست كه فقط میتواند احتیاجات روزمره ما را بر آورده سازد و این تمام مسعله نیست !

 
ما با انواع مفروضات ماوراالطبیعی مواجه هستیم كه زیر بنای منطق است . نظیر این اعتقاد كه همه چیز را میتوان تعمیم داد و در گروه های همسان مستقر نمود ( مثل زرافه ها ) . حتی خود چیزها ( از قبیل زرافه ) صرفا  " ساختار " هایی هستند كه ما آنها را برای تسهیل امور خود و سلامت ذهن اختراع میكنیم  .
 
 
به كلام دیگر منطق تنها روش تنظیم دلخواه ساختارهای جعلی ست كه به احتمال قریب به یقین هیچ مصداقی در واقعیت ندارد و وابسته به مفروضات ماوراطبیعی ست كه چه بسا مطلقن بر خطا باشند .

 
منطق و طبقه بندی به صورت مقولات هر دو منبعث از احتیاج ما به كنترل و تسلط بر جهان است

 
فایده ی قطعی منطق با جاذبه یی كه دارد انسانها را به این اعتقاد رهنمون میشود كه آنها میتوانند از منطق جهت دستیابی به حقایق ماورایی یا علمی استفاده كنند


منطق ابزار خوبی برای بقاست ولی جز این اعتباری ندارد .


بنابراین ، اگر عقل و منطق معیارهای خوبی نیستند ، دیگر برای به اصطلاح حقایق علمی نیز جایی نمیماند .





+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط ashcan azad | 






نمی گویم سالها ... اما قطعن ماه هاست که هیجان زده و شگفت ، به دنیا نگاه میکنم ...


بیکرانه گی ِ ذهن ، حیرت انگیزه ... فوق العاده ست ...


جهانِ مادی بسته ، محدود ، تکراری ، دستمالی شده و به شکل رقت انگیزی باسمه یست ... اما ذهن ، ذهنیت ، نه ، بینظیر و بکر و بازست ...



"  گاه به گاه برایم پیش می آید که ساعتها در فاصله ی دو خانه ، یا چهار درخت در میدانی بالا و پایین میروم ...

رهگذرها به بی قراری من می خندند ... اما من ، منتظر کسی نیستم  "


من در مورد " چی " و " چگونه " اطلاعی ندارم ... فقط خود را در معرض هستی قرار میدهم ، و ... اتفاق می افتد .


باری ... لطفِ فرصت ... فرصت عینی ...




من در تلاشی مدام به سر میبرم برای آماده ساختن بستری برای " تصادف " و اینگونه " جدید " ها ، " نبوده " ها ...


تجربه کردن آنچه هرگز فکر " وجود داشتنش " هم نبودم ...


امکان وقوع آنچه نمیدانم چیست ...


 اینروزهایم اینگونه ... لبریز از تجربه و تماشاست ...



" عینیت بخشی انتقادی به تداعی های هذیانی ... "



" تلاش برای یافتن نقطه ای از ذهن که در آن زندگی و مرگ ، واقعی و تخیلی ، گذشته و آینده ، انتقال پذیر و انتقال ناپذیر ، دیگر بصورت چیزهای متضاد متصور نمی شوند ... "



باری...


انسان وظیفه ندارد دست و پای خیش را با منطق ببندد ... انسان وظیفه ندارد زندانی اندیشه ی انسانی دیگر باشد ... فقط به این خاطر که گوسفندان زیادی از آن انسان پیروی کرده اند ... نه ! اساسِ بحث در گوسفند نبودن است ...


کثرت مقبولیت دلیل صحت در موضوعیت نیست ... آزاد شو ... از تمام بندهایی که گوسفند معابی عوام در طول تاریخ به ذهنت تنیده است ...


خطا کن ... اشتباه برو ... اما از مسیری برو که خودت ساختی ش ... رفتن از راه آسفالتیِ دیگران باور کن که هیچ ارزشی ندارد ... یک جور رفع تکلیف است ... دستپاچگی در نیل به نیستی !


از جاده ای برو که خودت ساختیش ... بگو : اگر خاکی ست ، باشد ! ... من ساختمش .


صدای نیچه را از میان تمام تجربه ها و لابلای رها شدنها میشنوم که با لبخند در گوشم زمزمه میکند که : بهتر که به ذوق خیش دیوانه تا به سلیقه ی دیگران عاقل باشی ...


من انسان را موجودی میدانم که " امکان تجربه کردن " را دارد ... موجودی که اگر در موقعیت ناب خیش قرار گیرد میتواند چیزی را خلق کند ، در موقعیتی خودش رو ایجاد کند ، که هرگز وجود نداشته و نبوده ست ...



تمام احساس خوب و سرزنده گی و طراوت اینروزهایم را مدیون این نگاه به پیرامونم هستم ...


به نظرم اگر تمام عمر را صرف " فرا یافت " کنیم ... بی هیچ اجرا ... باز  برده ایم ... عجیب برده ایم ...

دنیا ... پیرامونمان ... شگفت انگیز تر از آن است که بتوان ادعا کرد ، خوب یا کامل ، فهمیدیم اش ...



ما با ساخت " کلمه " از جهان فاصله گرفته ایم ... و این یعنی غایت مچاله گی ...



اما من ...

نه

حقیقتن " انقدر زنده گی را بسط داده ام که شگفت انگیز را هم در بر میگیرد "



تجربه کردن مدام ، تخریب و بازسازی مجدد تمام مفاهیم و مواد بنیادین ، روبرو شدن با جهان به گونه ی " با هم هستن " هایدگری ...


از همه میخاهم تجربه کنند ... دست به تجربه بزنند ... چیزهای جدید خلق کنند ... افکار نو


از زیر یوغ بنده گی " زیبایی شناسی " رها شو ... آزاد باش ... 


تمام آنچه امروز زیبا میدانی  ،  تنها بخاطر تکرار است ...  آکادمیک بقایش را در سکون و تکرار یافته است و اینگونه عمری ست که علایقت را در مشت خیش دارد ... بی آنکه اجازه ی تردید دهد ... چراکه هر که شک کند ، انگ میخورد ... رانده میشود ... طرد میگردد

اما چه باک ...



عادت کرده ای برادر ... و نجات ، تنها در رهایی ست .



حتا اگر میخای سیب زمینی هم سرخ کنی ، امروز جوری سرخش کن که تا حالا نکردی ... یه جور دیگه پوست بکنش ... تو یه ظرف دیگه ... با دست دیگه ت ، در جهتی متفاوت با جهت همیشگی ...

این یعنی همون " در معرض فرصت عینی " قرارگرفتن ... این یعنی آغاز روبرو شدن با چیزی جدید که نمیدونی چیه ، قرار گرفتن در موقعیتی که از آن ِ توئه ...
جایی که میتونی توش هیجان زده شی و سیب زمینی یی رو ببینی و لمس کنی که هیچوقت ندیدی و ...
این یعنی آغاز " من " شدن ... اون وقت دیگه سیب زمینی چیزی نیست که میبایست پوست کنده شه ...
سیب زمینی موجودی خاهد بود که با تو در " با هم هستن " قرار میگیره




فکر می کنم دیگر زمان ست که باید از عبارات دستمالی شده و چرکِ " هر روزه " فاصله بگیریم ...


هیچ عبارتی را بکار نبر مگر آنکه خودت ساخته باشیش ...



دقت کردی؟ وقتی با یکی سلام احوالپرسی میکنی ، انگار با همه ی مردم شهر احوالپرسی کردی ! همه عین هم حرف میزنن
سلام ، خوب هستین ؟ بله ممنون خدا رو شکر ، شما چطورین ؟ خیلی ممنون ، مرسی ، اصل حالتون چطوره ؟ و ...


حالم بد میشه وقتی این کلمات کلیشه ای رو میشنوم ... کلماتی که رو نوک زبون عوام چمباتمه زدن ... عین معتادا ...




تا فاصله نگیری از این بی حالی و تکرار ، از این " همه بوده گی " ... تجربه کردنِ شگفت انگیز برایت محال خاهد بود  ...



چقدر عالی ست که باز تعکید کنم که حالم خوب است  ... عالی ام ... و حقیقتن ، خوش بختم







+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط ashcan azad | 



سقوط یعنی تسلیم اکنون شدن ...



" من "  خود را در جهانی که در آن سقوط کرده رها میکند ...


و در موقعیتی غیر اصیل به خیشتن در قالب دلمشغولیهای رایج خود مینگرد ... 



من به تعویل های پیش پا افتاده خو میکند ...



مثل همه میشود و مثل بقیه میبیند ... و جهان بوده گی جهان را از دست میدهد .



من در کوششی که برای فهم پذیر کردن کنشهایش برای خود و دیگران انجام میدهد نسبت مستقیم با جهان و خودش را از دست میدهد ...


من با زبان ، تعویل مشترکش با همگان را شکل میدهد . من با زبان تصمیم میگیرد که جهان چگونه هست یا چگونه باید باشد
...

من نظام سخن دیگران را میپذیرد و به عمل خود در آن ادامه میدهد به سادگی به این دلیل که همگان آنرا پذیرفته اند ... با زبان است که من ، خود تبدیل به هر کس میشود ...



احمقانه است که بگویم " من " هستم ... منی وجود ندارد ... تنها میتوانم بگویم : " همه کس " هستم ... 



من بوده گی وجهی از هستی ست که باید آنرا کسب کرد ... 



چیزی نیست که که به محض زاده شدنِ انسان ، وجود یابد ... 




من ، از راه هستندگان ِ دیگر می اندیشد ... جهان را از نگاه دیگران میفهمد ... چراکه او تبدیل به هر کس شده است ... و این فراموشی هستی ، آغازگاه سقوط به گرداب عادتهاست ... 



من خود را در میان دیگران می یابد و از منش اصلی خود یعنی توجه به هستی دور میشود ... 



من غرق در کار است ، نه بعنوان فراشدی در حال پیشرفت ، بل بنا به عادت و همچون امری که غیر ارادی انجام میشود ...



من به انجام کاری مشغول میشود که " هر کس " فرمان آنرا داده است ... در این حالت من دارای اصالت نیست . از خودش دور میشود ...


و اینک هر کس میتواند جایگزین من شود بی آنکه خللی در هستی رخ دهد ... و من نیز به هر کس




سقوط یعنی بی جهان شدن ، سقوط به معنای شی شده گی ِ من است ... 




و اینک من به دم دستی ترین نگاه ، قناعت میکند ... به پیش پا افتاده ترین تعویل ها خو میکند ... 



چراکه او به تماشای هستی ، دیگر یک مصرف کننده است . 




سقوط ، سر باز زدن از رویارویی با امکانهاست ... جایی ست که من از آزادی خود دور میشود ... 



سقوط در حکم تنزل است ... سقوط در عافیت طلبی جلوه گر میشود ...



در سقوط است که من میکوشد تا از مسعولیت و دلشوره بگریزد



این احتیاط یا عافیت طلبی او را از خودش دور میکند زیرا تسلیم غیر خودش یعنی هر کس میشود ... از خودش بیگانه میشود و دیگر انسجام نخواهد داشت


و این احتیاط باعث خاهد شد که من ، یکی مثل همه ، عضوی از رمه شود ... 


چراکه گله ، به صلیب میکشد هرانکه را که بخواهد فضیلت خود را آفریده و داشته باشد ...



و من در پراکندگی گرفتار خاهد آمد .





+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 3:57 قبل از ظهر  توسط ashcan azad | 




http://www.4shared.com/video/Axv_8aPj/enghelabi.html







+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط ashcan azad | 




هنر وسیله ی تجسم و نمایش واقعیت نیست ... بلکه خود ابزار واقع سازی ست .



و اینگونه است که هنر اصیل ، متضمن تصاویری ست که پیشتر احساس و ادراک نشده اند ، تصاویری که زندگی رقم نزده بلکه هنرمند خلق کرده است ...




اثر هنری یی که صرفن بخاهد همان چیزی را بیان کند که پیشتر در اندیشه وجود داشته ، هیچ ارزشی ندارد





+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط ashcan azad | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
شاعر ِ قرارگاه ِ غایی از موییدن بیهوده دست فروشسته است. سوگواری پیشرفت را کند می کند. رطوبت سالیان گذشته. مردمی که با تضرع گذران عمر می کنند راضی اند و خُردمایه. آنها اشک هایشان را پس پشت ِ روح خود رشته می کنند تا ماران را بفریبند. شاعر می تواند از حرکات درمانی سوئدی بهره ببرد. اما برای لبالب شدگی و سرریزی می داند چگونه امید را در امروز برافروزد. چه آرامش یافته، چه پر شر و شور ، خشماگین ، صمیمی ، ترحم انگیز ، خواه کند خواه عجول ، طلب ِ سوزان وی رو در اشتیاق ، این شکل ِ بارآور ِ شوریدگی ، دارد.



آگاهی در باره ی چگونه بازشناختن و برگزیدن نشانه های قدرتی که ما در پی آن هستیم ، و همه جا حضور دارد؛ در زبان ِ بنیادی رمزنوشته ها ، حک شده بر بلورها ، روی صدف ها ، بر روی راه آهن ها یا درون شیشه، داخل برف یا نور یا ذغال؛ بر دست ، همراه ِ ذراتی که پیرامون ِ قطبی مغناطیسی اجتماع یافته اند، روی ِ بال ها.

پافشاری لذت را تیزپا سازد و همچون تیری آن را به گنبدهای آسمانی پرتاب کند، برای فروچکاندن جوهر ِ موج های ِ نوشی آرام، آفرینش ِ زندگانی ِ نوینی. جریان یافته میان همه ی رنگ ها و خون افشان لا به لای برگ های تمامی ِ درختان. شور و عطش ، عاطفه ای تن پیچیده به شکلی که نه به چشم می آید و نه وصف می شود – این است شعر.

بگذارید در پی ِ قیاس میان شکل های گوناگونی که در آنها هنر تجسم می یابد نباشیم؛ هر یک می باید حدود و آزادی خود را داشته باشد. هم ارزی هایی در هنر هست ، هر شاخه ی ستاره مستقلا ً می پرورد ، گسترش می یابد و جهان مطلوبش را در می کشد. لکن وجه ِ تشابهی که سان ِ زندگانی نوین را ثبت می کند عصر را فراگسترده خواهد نمود ، بی هیچ نگره ای.

از برای بخشودن هویت هر عنصری به آن ، و نیز خودبسندگی اش ، شرط لازم برای آفرینش صورت فلکی ای نو ، چراکه هر کدام دارای ِ جایگاهی مختصِّ به خود در مجموعه است. هدایتگر ِ واژه: راست ، یک تصویر ، واقعه ای بی بدیل، پراحساس، برگرفته از رنگی غلظت نمون، از شوریدگی ، در پیوند با زندگی.

هنر سلسله ای از تفاوت های جاودانه است. چراکه هیچ فاصله ی سنجیدنی ئی نیست میان [عبارتی چون] "حالت چطور است؟" مرتبه ای که در آن مردم جهان خویش را توسعه می دهند، و اعمال انسانی وقتیکه از این زاویه ی زلالی ِ زیر آب به آنها نگریسته شود. این است کار هنر – مستحیل کردن توالی ِ انگاره هایی همواره دگرشونده در شکل ِ "لحظه". سپهری همیشگی ، هیئتی باربرگرفته از ضرورت ، بی هیچ باربخشنده ای.

ذهن تپندگی ِ خود را با سلسله ای از امکانات بازمی باید: متمرکز ساختن آنها ، مجموع ساختنشان در پرتو ِ عدسی ئی که نه مادّی ست و نه دیدرَس ِ آن محدود گردیده است – هم آن چیزی که بر حسب تداول روح نامیده می شود. راه های ابراز داشتن آنها ، مستحیل نمودنشان: افزار. رخشنده همچون تلألؤ طلا – ضربآهنگ فزاینده ی بالهایی برگشوده.

بی تظاهر به قطعیت ِ رمانتیک وار ، من چندین انکارگری ِ معمولی را ارائه می دهم.

شعر دیگر عملی منظم نیست: ضربآهنگ ، قافیه ، موضوع ، طنین. هنگامی که بر زندگی روزمره تصویر شود ، اینها می توانند مبدل به ابزارهایی شوند که نه کاربردشان میزان شده و نه ثبت گردیده است ، ابزارهایی که من هم بدان سان برای آنها قائل به وزن هستم که برای یک تمساح ، آهن های گدازان یا علف. چشم ، آب ، توازن ، خورشید ، کیلومتر و هر آنچه که من می توانم [به عنوان وجود هایی] همبسته متصور شوم و [هر آنچه که] امتیاز بالقوه ی آدمی را عیان می سازد: حِسیّت.

عناصر شیفته ی به هم پیوستن هستند و به راستی درآغوش گرفتن یکدیگر ، مانند دونیمکره ی مغز و یا کابین کشتی های راه اروپا - آمریکا.

ضربآهنگ ، طرز گام نهادن آهنگ جملاتی است که ما می شنویم، با این حال ، ضربآهنگی هست که ما آن را نه می شنویم و نه می بینیم: شعاع ِ جمع گشتگی نهفتیده که روی در جانب صورت فلکی ِ انتظام دارد. تا کنون ، ضربآهنگ تپیدن ِ قلبی خشک گشته بوده است. جرنگ جرنگی خُرد در چوبی گندیده و لایه در لایه. من نمی خواهم راه بر آنچه مردمان ضوابط می نامند بربندم ، وقتی که مسئله ی مورد بحث آزادی است. اما شاعر می باید در قبال ِ کار خویش متوقع باشد تا ضرورت های حقیقی آن را کشف نماید: انتظام ، طبیعی و ناب ، از پارسایی وی خواهد شکوفید. (خلوصی بی بازآیند ِ احساسات سوزناک ، سویه ی مادی آن.)

متوقع و بی ترحم بودن ، خالص و صادق در قبال کاری که بدان پرداخته می شود و درمیان انسان ها قرار می گیرد ، اندامواره های بکر ، آفرینشی که در همه استخوانهای نور می زید و صورت های خیالینه ای که عمل بر می گزیند. – واقعیت.

مابقی ؛ که ادبیات نامیده می شود ، پیشنیه ی بلاهت آدمی برای ارشاد ِ دانشوران ِ آتی.

شعر دهانه ی آتشفشان را بالا می ریزد و یا تهی می کند ، خاموش می ماند، و در اوج گاه ِ شتاب افزون ِ سرعت هلاک می سازد یا فریاد می آورد. شعر دیگر نه به تصاویر بصری خود ، ادراک حسی و شعور ، بل به قدرت اصابت ِ خود و توانایی اش در مستحیل نمودن نشانه های عاطفه وابسته است.

قیاس ، راهکاری ادبی است که دیگر ما را اقناع نمی کند. راه هایی گونه گونی برای ارائه ی یک تصویر یا نظام دادن آن وجود دارد ولیکن عناصر آن از حوزه های متفاوت و بسی دور افتاده فراهم می آید.

دیگر منطق راه نمای ِ ما نتواند بود ، و با اینکه سر و کار داشتن با آن موجد رضایت است ، کنون دیگر عقیم شده است ، سوسو زدنی فریبنده ، نمایانگر ِ جریان سترون نسبیت باوری و ما ، ازحالا به بعد ، آن را به مثابه ی نوری قلمداد می کنیم که تا همیشه بی ثمر خواهد ماند. سایر ِ قدرت های خلاقه ، فروزنده ، وصف ناشدنی و سترگ ، آزادی خویش را هم اینک فریاد می کنند بر فراز ِ کوه هایی از بلور و آرزو.

تاریکی می بایست خلاقانه باشد اگر نور ِ ناب ِ سپیدی است آن قدر که چشمان هم- نوعان ما را کور نموده است. آن جا که نور ایشان باز می ماند ، نور ما آغاز می شود. نور ایشان از برای ماست ، در میانه ی مِه ، دست افشانی ِ بی اندازه خرد و درهم نهفته ی عناصر ِ تاریکی در آشوبی گنگ. آیا ماده در وضعیت ِ خالص خود فشرده و بی کاستی نیست؟

به زیر پوست درختان ببریده ، من جویای تصاویری ام که سوی من شتابند ، تصاویری از حرارت و شور ، و در نهان جای ِ زمین ، نقب های تاریکی ِ آهن و ذغال ، بُوَد که همین دَم جان گرفته باشند.



































نوشته های پیشین
هفته اوّل مهر 1389
هفته سوم شهریور 1389
هفته دوم شهریور 1389
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 
<> < > < >